ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
293
معجم البلدان ( فارسى )
شوند ، و چنان با پيشقراولان فاصله گيرد كه هيچ كس او را نبيند ، و هر كس كه او را ببيند به سجده افتد ، و بر نخيزد مگر آنگاه كه شاه گذشته باشد . مدت پادشاهى او چهل سال خواهد بود و روز پايانين آن مدت رعيت و نزديكان وى را مىكشند زيرا مىگويند از خرد او كاسته شده و رأى درست ندارد . و هرگاه سپاهى به جنگى بفرستد به هيچوجه حق گريختن و بازگشتن نخواهند داشت . و اگر شكست بخورند ، هر كس كه بگريزد و به وى برسد كشته خواهد شد . سران چنين سپاه و سردار آن كه گريخته را به مجلسى فراخواند و زنان و فرزندانشان را بياورد و ايشان را به فرماندهى كه به جايشان فرماندهى دهد پيش چشم همگان خواهد بخشود . با دارايى و چهارپايان و سلاح ايشان نيز چنين كند . و گاهى چنان سردار را به دو تكه پاره كند و به دار كشد يا به درخت بياويزد و اگر از يكى از ايشان خشنودى داشته باشد او را به ادارهء سياسى بگمارد . پادشاه خزر شهرى بزرگ در كرانهء نهر اتل دارد كه در يك كرانهء آن مسلمانان و كرانهء ديگر آن هم مذهب پادشاه خزر هستند . سردارى اين مسلمانان با يكى از بندگان مسلمان پادشاه است كه وى را خزر نامند . احكام مسلمانان شهر خزر و بازرگانانيكه به آنجا آمد و شد كنند در دست آن خزر مسلمان اجرا شود و كس ديگر حق مداخله در آن ندارد . مسلمانان اين شهر يك مسجد جامع دارند كه در آنجا نماز آدينه گزارند [ 440 ] و اين مسجد منارهاى بلند دارد كه چند اذان گو دارد . هنگامى كه بسال 310 به پادشاه خزر گزارش دادند كه مسلمانان كنيسهء « دار البابونج » را ويران كردهاند ، دستور داد منارههاى آن مسجد را ويران كرده ، اذان گويان را كشتند . او ( پادشاه خزر ) گفت اگر نمىترسيدم كه هيچ كنيسهاى در كشور اسلام بر جا نماند اين مسجد را ويران مىكردم . همهء خزريان و پادشاه ايشان جهوداند . صقلابيان ( اسلاوها ) و ديگر همسايگان ايشان فرمانبردار پادشاه خزر بودند ، و وى ايشان را بندهء خود مىخواند و ايشان پذيراى آن بودند . برخى نيز گفتهاند كه يأجوج و مأجوج همين خزران بودهاند « 1 » . خزف [ خ ز ] هم وزن كوزهء خزف ( سفال ) . ساباط خزف : در بغداد است . بو الحسن محمد پسر فضل پسر على « 2 » پسر عباس پسر وليد پسر ناقد بدانجا مىزيست . پس بدان نسبت يافت . او از بغوى و از ابن صاعد روايت دارد . بو القاسم ازهرى از وى روايت مىكند . او راستگو بود و به سال 302 درگذشت . خزمان [ خ ] امّ خزمان نام جايگاهى است . ريشهء خزمان در لغت به معنى دروغ است . عمرانى آن را از گفتهء زمخشرى به راى بىنقطه روايت كرده است . خزوان [ خ ] « 3 » با الف و نون پايانين : ديهى از بخارا است . بدانجا نسبت دارد بو العلا محمد بن محمد پسر احمد پسر حسين خزوانى « 4 » بخارايى . او از بو طاهر ابراهيم پسر احمد پسر سعيد مستملى و جز وى روايت دارد . بو عمر عثمان پسر على بيكندى از وى روايت مىكند . او به سال 480 درگذشت . خزوزى [ خ ز زا ] با دو زاى نقطهدار و الف كوتاه پايانين : به گفتهء ابن دريد نام جايگاهى است . خزيبه [ خ ز ب ] نام يك معدن است و فراء در « امالى » خود اين شعر را آورده است : لقد نزلت خزيبة كل وغد * يمشىّ كل خاتام وطاق « 5 » او مىگويد : خزيبه نام يك معدن است و بيش از آن چيزى نمىگويد . خزيميّه [ خ ز ى ى ] به گمان من منسوب به كوچك نماى خزم باشد كه نام خزيم پسر خازم است . شناسه نام زيستگاهى در راه حاجيان ، پس از ثعلبيهء كوفه و پيش از أجفر . برخى گويند از آنجا تا ثعلبيه 32 ميل راه است . و برخى آن را حزيميّه با حاى بىنقطه آوردهاند . [ 441 ] باب خاء و سين و آنچه پس از آنهاست خساف [ خ ] بىتشديد ، با فاى پايانين : عمرانى گويد : نام بيابانى ميان حجاز و شام است . من ( ياقوت ) گويم : درست آن است كه نام بيابانى
--> ( 1 ) . پايان سخن منسوب به احمد فضلان . توضيح اينكه كراچكوفسكى گويد : بخشى كه ياقوت دربارهء شناسهء خزر مىآورد و به احمد فضلان نسبت مىدهد ، از استخرى گرفته است نه فضلان ( تاريخ جغرافياى اسلام ترجمه عربى عثمان هاشم چ مصر ص 200 ) . ( 2 ) . ش . ش : 2873 از همين جا . ( 3 ) . و ستنفلد در ج 5 ص 178 از « لباب نقل كند كه چنين توضيح داده است خژوان به فتح خا و « ژ » ناصافى است يعنى از حروف ويژه فارسها است . ( 4 ) . ش . ش : 2891 از انساب 199 ، لباب 1 : 442 . ( 5 ) . خزيبه در هر وغد ( جشن ) فرود مىآيد . . .